![]() |
![]() |
|
|
مژگان عزیز زحمت کشیدند و این رو برای من درست کردند. بسیار ممنونم دوست عزیزم
راهنمای ارسال نظر در وبلاگ جدید کاترین همراه با تصویر : -------------------------------- من دیگه اینجا نمینویسم. دلیلش رو همه خوب میدونید. حریمی که کلیدش دست دیگری باشه دیگه حریم نیست و از نظر من تحریمه. آدرس خونه جدیدم رو برای دوستان واقعی و عزیزم میگذارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط کاترین |
|
|
همین جوری که داشت واسم قصه پست قبل رو تعریف میکرد و طبق عادت همیشگی موقع حرف زدن موهاش رو صاف میکرد حس کردم چهرش در هم پیچید. گفتم استاد چی شده سرتون طوری شده؟ خم شد و موهاش رو داد کنار دیدم رو سرش جای زخم و خون خشک شده هست. با ناراحتی پرسیدم چرا اینجوری شده؟ که قصه زیر رو برام تعریف کرد:
"داشتم توی خیابون پیاده روی میکردم ، دم غروب بود اوج ترافیک. مردم زیادی داشتند با شتاب به خونه هاشون میرفتند تا از بارون احتمالی در امان بمونند. من عجله ای نداشتم. ساعت پیاده رویم بود و تا خونه راهی نمونده بود. ناگهان صدای چند تا کلاغ رو شنیدم که انگار دعواشون شده بود و قار قار بلندی سر داده بودند. صدای کلاغها توجه همه مردم رو جلب کرده بود و همه داشتند به اونا نگاه میکردند ببینند قضیه از چه قراره. مثل اینکه گربه به لونه کلاغ ها حمله کرده بود. بدون اینکه توجهی کنم راهم رو گرفتم و رفتم که ناگهان یه چیزی صاف خورد وسط مغزم. آه از نهادم بلند شد اما توی خیابون جلو مردم خودم رو کنترل کردم. چند نفری متوجه شدند و رفتیم ببینیم چی بوده افتاده رو کله من که دیدیم دو تا کلاغ یکی بالغ و یکی جوجه هر دو زخمی افتادند اون پایین. مردم راهشون رو گرفتند و رفتند اما من دلم نیومد. این چندمین باری بود که این اتفاق میوفتاد و پرنده یا حیوون زخمی جلو راهم یا دم در خونم سبز میشد. رفتم اول جوجه رو برداشتم. و بعد پرنده بالغ رو که احتمالا ماده بود. هر دو زخمی شده بودند و پرهاشون خونی بود. ماده کلاغ قبل از اون که بتونم به خونه برسونمش جون داد و من انداختمش توی نهری که نزدیک خونم بود. جوجه بیچاره سخت جیغ و داد میکرد. چند روزی بهش غذا دادم و واسه زخمش از همسایه ام که یک مرد چینی است و در midvalley مغازه پرنده فروشی دارد کمک گرفتم و با یک داروی گیاهی به داد جوجه کلاغ بیچاره رسیدم". صحبتهاش که بی اینجا رسید دوباره دستی روی زخم سرش کشید و گفت:"وقتی کسی مصیبتی بر سرت فرود میاره این احتمال رو بده که اون فرد خودش غرق در مصیبتی بزرگتر بوده باشه. تصادفی یا غیر تصادفی پرنده ماده میدونسته روی سر کی فرود بیاد و جوجش رو به کی بسپاره. . نپرس چرا من انتخاب شدم.شایدجوابش رو هرگز پیدا نکنی. بپرس حالا که انتخاب شدم چه کاری میتونم انجام بدم؟". |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 14:35 توسط کاترین |
|
|
از بچگیهاش تعریف میکرد واسم. ۵ ساله بود که مادرش رو از دست داده بود. پدرش هم با یه زن بیوه که پسری هم سن و سال اون داشت ازدواج کرده بود. پدرش رییس دهکده بود و مردم وقتی میخواستند گوسفند یا گاوی رو قربونی کنند باید مبلغی رو به رییس دهکده میدادند که پول زیادی محسوب میشد. وقتی هم که حیوون رو قربونی میکردند یک سوم جگرش رو به عنوان هدیه به رییس دهکده میدادند. میگفت توی آمریکا جگر گاو و گوسفند رو جلو سگاشون میندازند اما توی دهکده ما جگر غذای اعیانی به حساب میومد. زنها جگر رو با ادویه کاری زیاد میپختند و خوراک خوشمزه ای درست میکردند. با این وصف که تعریف میکرد من گمان میکردم اوضاع خوبی داشته: بابای کدخدا و غذای اعیونی و ...
میگفت: " نامادری جگر تازه رو توی کاری مینداخت و بوی عطرش بچه ها رو دیوونه میکرد. مردم عادی فقط برنج و کاری یا برنج و زنجبیل میخوردند. اما ما خیلی خوشبخت بودیم و میتونستیم چند وقت یکبار طعم گوشت رو بچشیم. اون روزا ۷ -۸ سال بیشتر نداشم. نامادری یه بشقاب پلو واسه هر کدوم از بچه ها میکشید و ۳ تکه جگر که به شکل مستطیل قطعه قطعه شده بود رو روی برنج میچید. بچه ها جگر ها رو ازوسط نصف میکردند. بنابر این واسه شش قاشق پلویی که میذاشتند توی دهنشون یه خورده مزه جیگر هم حس میکردند. چیز جالبی که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که برادر ناتنیم بعد از اینکه ۶ تکه جگر رو میخورد هنوز ۲ تکه کامل روی پلوش اضافی داشت و توی قاشقهای بعدی پلوش هم باز گوشت به چشم میخورد. مدتها بود که زیر نظر گذاشته بودمش و میخواستم راز تکه جگرای اضافی رو کشف کنم. با همون حال و هوای بچگی یه روز داداش ناتنیم رو صدا کردم و یه خواکی بهش رشوه دادم و موضوع رو ازش پرسیدم. داداش ناتنی هم که بچه بدی نبود راز رو فاش کرد و گفت مامانش گفته به هیچ کس نگه اما به من نشون داد. خلاصه برنجش رو میده کنار. زیر برنجش یه عالمه جگر دیگه مخفی شده بود که مامان جونش واسه پسر خودش کنار گذاشته بوده و از بچه های دیگه دریغ میکرده. به پسرش هم سپرده بوده که بدون این که صداش در بیاد اونا رو بخوره". دیدن این صحنه پسرک بی مادر رو خیلی غمگین میکنه و اون در سن ۷-۸ سالگی معنی یتیم بودن و تنها بودن رو میفهمه. البته برادر ناتنیش تو عالم بچگی جگرهای اضافی رو باهاش تقسیم میکنه و بدین ترتیب اون روز به عنوان روز ملی شدن صنعت جگر در ذهن پسرک ثبت میشه. آخر حرفاش که شد بهم گفت: "میدونی مهم نیست که چقدر پدر ثروتمندی داشته باشی. مهم اینه که ثروت بابات توی دست کیه و کی داره تقسیمش میکنه". پی نوشت: این داستان رو استادم واسم تعریف کرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:7 توسط کاترین |
|
|
نمیدونم چرا اینقدر دهنم آفت میزنه. خیلی درد بدی داره. یکی از دانشجوهام که داره دکترای میکروب شناسی میگیره گفت میکروب و عوامل بیگانه زمانی وارد بدن میشن که بدن مستعد بیمار شدن شده باشه. بدنی که خوب تغذیه نشده خوب استراحت شامگاهی نداشته و تحت استرس بوده سریعا مورد حمله عوامل بیگانه و میکروبها و باکتریها قرار میگیره و درصد ابتلا در این جور بدنها به طور چشم گیری افزایش پیدا میکنه. به عبارت دیگه مقاومت بدن پایین میاد و عوامل بیگانه به راحتی وارد بدن میشن و بیماری به وجود میاد. من که خوب میخورم اما بعد از جریانات اخیر بسیار کم غذا و کم خواب شدم و به خاطر فشار درسها و اوضاع و احوال این روزا استرس زیادی هم داشتم. پس شاید به همین دلیل عوامل بیگانه به راحتی وارد دهن من شدند.
شنیدم مسئولین ، اون همه ایرانی معترض رو اغتشاش گر و عوامل بیگانه معرفی کردند. یکی نیست ازشون بپرسه واسه چی یه سرزمین باید این همه مستعد اخذ عوامل بیگانه شده باشه؟ پی نوشت: آفتم ۳ روزه با پماد خوب شد. اسم پماد رو دوستان عزیزم خواسته بودند orrepaste هستش. یه خمیر سبز با طعم نعناست و خنک میکنه دهن رو و درد رو یواش میکنه. نمیدونم ایران داره یا نه. ما از کلینیک دانشگاه میگیریم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:56 توسط کاترین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|